

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
چرا تو جلوه ساز اين، شكوفه ي خيال تو، تو را چه حاجت دوستت دارم
بهار من گذشته شاید

چه بوده آن گناه من،
كه يار من نمي شوي؟
بهار من گذشته شايد
شكفتـــــــه در خيال من
چرا نمي كني نظر،
به زردي جمـــــــــال من؟
بهار من گذشته شايد
نشانه ي من
تويي كه پا نمي نهي به خانه ي من
چه بهتر آنكه نشنوي ترانه ي من
نه قاصدي كه از تو آرد،
گهي به سوي من پيامي
نه رهگذاري از تو آرد،
بــــــــراي من گهي پيامي
بهار من گذشته شايد

