

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
من می ترسم...

در روزهائی که دلم شکسته بود یاد حرف های پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که می گفت:
پینوکیو! چوبی بمان
آدم ها سنگی اند، دنیایشان قشنگ نیست
..........................................................................................
تا کمی کم شود این همه بار! بعد بلند شود و برود... انگار نه انگار
نبود ، پیدا شد...آشنا شد، دوست شد... مهر شد، گرم شد...
عشق شد، یار شد... تار شد،بد شد...رد شد، سرد شد....
غم شد،بغض شد... اشک شد، آه شد...دور شد، گم شد...
قرارمان یک مانور کوچک بود!
قرار بود تیرهای نگاهت ، مشقی باشد.اماببین ، یک جای سالم بر قلبم نمانده است.
حرف هایم پر از خیال است، ته خیال هایم پر از ترس است و ترسم ، پر از تو !
تو که در انتهای دو خط موازی خیال هایم ، به دنبال بی نهایت می گردی، ته خیال هایم همیشه تو هستی و من می ترسم...

