

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
میبینم... در همین حوالی میبینم روزی را که خواهی بود در کنارم و من تورا عاشقانه به آغوش خواهم کشید و دستان لطیف تو را لمس خواهم کرد. میبینم آن روزی را که با لبهای زیبا اسم من را صدا خواهی کرد و گوشهای من صدای زیبای تورا خواهند شنید. مبینیم آن روزی را که چشمان گیرای تو در چشمان من خیره میشود و در سکوتی پر از مفهوم همدیگر را نگاه خواهیم کرد. میبینم در این فصل خزان من با تو بر روی برگهای زرد دست در دست هم قدم میزنیم و گرمای دستانت من را گرم خواهند کرد. چه رویای زیبائی بود حتی برای لحظه ای
یک رویای زیبا برای لحظاتی


