

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
دلتنگت شده ام به همین سادگی

دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری ...!!
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت...
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام !
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرنده ام ؟
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ......
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ...!!
میخواهمت هنوز
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند .
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که...
حتی اگر چشمانت بیگانه را بنگرند ,
حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند ,
می خواهمت هنوز ...
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که ...
دلتنگت شده ام به همین سادگی شیدا

