

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
آن
هنگام که باد پایئزی آخرین تازیانه خود واپسین خاطره تو را بی رحمانه از
من ربود ،ارامتر از افتادن برگ خواهم گریست و در آن زمان سخت و تنها
معجزه ای کوچک خواهد توانست به تو بفهماند که رنگ چشمان خیس من پشتیبان توست. آرزو
دارم به پاس ساعتی که با هم بودیم قلبم را هدیه کنم که قلب من از قلب
مهربون تو بیمتر تر و رنجورتر است آرزو دارم پرنده سعادت و اقبال را هدیه
کنم که سالهاست بال پرنده سعادت و اقبالم شکسته است
تازیانه باد پایئزی


