

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
پیراهن عشق

تا قبل از جدائی تو رنگ خوبی داشت...رنگهای دلنشین.اما از وقتی تو رفته ای این پیراهن به 2 رنگ تبدیل شده است.رنگ دلتنگی و تنهائی
با این پیراهن روزهای خوب و بدی را تجربه کرده ام.خاطراتی به تلخی تنهائی و خاطرات شیرینی همانند لبخند زیبای تو.اما چند وقتی است که انگار هر روز این پیراهن برایم تنگ تر میشود و نفسهایم به سرعت کاهش میابد.نمیدانم که چه بر سر این پیراهن آورده ای که حتی اگر نفسهایم را بگیرد او را از تن خود جدا نخواهم کرد.
حال نیز این پیراهن خوش بو را دوست دارم.وقتی به پیراهنی که تو بر تنم کردی نگاه میکنم،چشمان زیبای تو،لبخند های شیرین،طعم خوب بوسیدن تو،اشکهای نادیده من،لب پر از حرف و سکوت من،تنهائی سوزناک،شبهای سرد و.... را میبینم.
شیدای نازنینم این پیراهن را فراموش کردی؟پیراهنی به نام عشق...پیراهنی که چشمان تو برایم انتخاب کرد.حال دیگر این پیراهن را پسند نمیکنی؟
عاشقانه میمیرم برات گلم

