

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
آن شب از سردی دستان تو لرزید تنم و بخاری ز دهان خارج شد و نشست روی آن شیشه شفاف حیاط پشت آن شیشه تو را می دیدم دم در ، کنج حیاط تو نگاهم کردی ... با همان دست یخم روی بخار من نوشتم که تو در قلب منی و تو خواندی از دور... و ندیدی لرزش لبها را و تو رفتی آن شب... دانه هایی چو بلور از هوا میبارید سوز آن روز هنوز شده سوز دل من چه زمستانی بود که هنوزم از خواب ، من نگشتم بیدار....
چه زمستانی بود


