

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
دلتنگم...دلتنگ روزهای با هم بودنمان ...دلتنگ
تو...دلتنگ من...دلتنگ لبخندهایمان
دلتنگ صدایی هستم که هربار مرا به نام صدا می زد و چشم
هایی که هر بار خیره به من می ماند
دلتنگ دست هایی هستم
که نوازشگرم بود وشانه هایی که تکیه گاه دلتنگیم...! دلتنگم...دلتنگ
ِتو...
اما امروز نه دستی هست که نوازشم کند و نه شانه ای که
تکیه گاهی باشد برای دلتنگیَم...! امروز عجیب دلتنگم و تو نیستی... امروز می خواهمت و تو نیستی... امروز چشم هایم تو را می خواهد،لب
هایم نام تو را فریاد می زند،و دستانم عجیب دلتنگ لمس ِ دست های گرم توست... اما تو نیستی.....
دلتنگم


