

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
سلام دوستان.در این پست میخوام چند تا از نظرات دوستان رو بزارم اینجا.این 3 تا رو انتخاب کردم و من به دلم خیلی نشست.و از نفس و سحر و عطیا تشکر میکنم. اید فراموشت کنم چندیست تمرین میکنم من می توانم ! می شود !آرام تلقین می
کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ...تا بعد ، بهتر می شوم فکری برای این دل
آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین !خود را برای
درک این ، صد بار تحسین میکنم کم کم ز یادت میروم...این روزگار و رسم اوست.(سحر) به تنهایی کوله بار تنهاییم را به دوش می کشم ،حجم خالی تو چقدر سنگین است، از روی ناچاری به تو پل می زنم، در آشفته حالی چه رویای محالی است که تو، باری از دوشم برداری (نفس) نگاه هايم♥حرف هايم♥و سكوتم♥نه هيچ يك اثري نداشتღهمه بي اثر بودღ ღحرف آخر:ღ !ღخواستم برای نبودنت دلتنگی کنم ღ
کجاییی عزیزم؟

مي رودღبدون نگاهي ღ و من فكر مي كنم ღو به ياد مي آورمღ روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش "ღنگاهي مي كنم ღ من هستمღ کجاییی عزیزم؟ مي نشينمღ در كور سوي كوچه ي تنهاييღ روزها به صبرღ شب ها به انتظارღ گذر زمانღ گذر عمرღ گفتند چون مي گذرد غمي نيستღ گذشتღ اما با غمღ گفتند اين نيز بگذردღ گذشتღ اما سختღ حال چه كنمღ به چه شوقيღ به چه اميديღ گذرعمر را تماشا كنمღ در انتهاي كوچه ي تنهايي ღ
که خیالت آمد.....!!!! (عطیا)

