

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
و تو چه زود چمدان خود را بی صدا جمع کردی و به سفری رفتی که شاید
دیگر بازنگردی.و من چه ساده و بی صدا در تنهایی خود ساکن ماندم.و چه دردناک عقربه
های ساعت برایم به جلو هدایت میشوند و غم دوری تو بطور وحشیانه به طرفم حمله ور
شدند و چه زیبا به آنها مینگرم.آری این احساسی کوتاه از ساعتهای طولانی من است. خیلی دلم برات تنگ شده شیدا جان.در دورانی که پیشم بودی حتی برای
لحظه ای هم فکر رفتنت به مغزم نمیرسید و فکر میکردم تا ابد مال منی ،ولی قصه تلخ
زندگی تلخ تر شد و جور دیگه رقم خورد.ولی الان فکر که نه مطمئن هستم دیگه هیچوقت
برنمیگردی و اگه امیدی به خودم میدم میدونم دارم سر خودم شیره میمالم.واکنش غمناکیه
نه؟اگه اینکارو کرده باشی میدونی چقدر سخته سر خودتو شیره بمالی و با آگاهی اینکارو
بکنی.ولی من .... فقط در آخر این نوشته برات بهترینهارو آرزو میکنم و به قول یکی از
دوستان که زیاد به این وب میاد بهترینها برات اتفاق بیفته. دوست دارم
کمی خودمونی تر


