

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
مگــــــــــر تنت از آهنـــــــــــه

ای آنکه در آینـــــــــــه ای!
این چهره ی خسته منم!
این آه سینه سوز من
دیـــــــوار سرد فاصله س
بین من و هـــم سخنـــــــم
فریاد من ،سکــــــوت تو
لب تو باز و بی صـــــــدا
عروسکـی به شکل من
غریبـــــــــــه امـــــا آشنا
مثل نگــــــــاه دشمنه
جسم تو گرمــــــــی نداره
مگــــــــــر تنت از آهنـــــــــــه
مگـــــــــــــــــــر تنت از آهنــــــــــــه
سکوت تـــــــــو یه فاجعــــــــــــه س
برای هـــــــم صــــــــــــدای تو
شکستــــــــــه در گلو چرا
طنین نعره های تو
تو که خود منی چرا
غریبه ای بــرای من؟
منو صدا نمی کنـی
تو قاب سرد آینـــــــــــه
به سوگ من نشسته ای
منو رهـــــــــــــا نمیکنــــــــی
شکست لحظه لحظـــــــــه ام
یه عـــــــــــــــادته برای تو
پرنده ی نگــــــــــاه من
اسیره در هوای تو
چرا تو که خود ِمنی
سکو تتو نمی شکنی
به من بگو چه میکشــــــی
تو قـــــــــــاب سرد آهنـــــــــی
تو قـــــــــــــــ-اب سرد آهنـــــــــی
تو غربت نگاه تو
که با نگاهم آشناس
یه دنیـا حرف گفتنیست
ولی لب تو بی صـــــــداست

