

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
تولد پنج سالگی این وب سلام همراهان همیشگی و دوستای نازنینم.امروز روز پنج سالگی این وب هستش و من نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت.بگذریم پنج سال گذشت....چه زود و چه دردناک.انگار همین دیروز بود که تو دلم گفتم یک وب به عشق شیدا بزنم و احساسمو بنویسم.اون موقع شیدا پیشم بود و جدا نشده بودیم(چه روزهای قشنگی داشتیم).تو این 5سال سختیهای زیادی کشیدم چه توی عشق و چه توی مسائل زندگی...اما این سختیها صبر و امید رو بهم یاد دادند و امروز اگه به مشکلی بر بخورم اونقدری بهم نمیریزم که قبلا بهم میریختم. هنوز باور ندارم رفتنتو....آره واقعا هنوز باور ندارم...نزدیک به پنج سال هست شیدارو ندیدم...یعنی 27 فروردین 1390 میشه پنج سال.و توی این 5سال تنها جایی که داشتم بتونم ابراز احساسات کنم و حرف دلم رو بنویسم همین وب بوده.کاش...کاش فقط و فقط یکبار این وب رو میدید و میدونست کسی هست که سالهای سال است که فراموشش نکرده و هر روز به یاد اون از خواب بیدار میشه و با یاد اون میخوابه,اما حیف که این اتفاق نیفتاده...ولی همچنان امیدوارم و امیدوار خواهم بود. از شما دوستای گلم بابت دلخوشیها,نظرات زیبا,و پیشنهادهای خوشگلی که توی این پنج سال بهم دادید خیلی خیلی سپاسگذارم و امیدوارم هر جا که هستید آسمان اونجا همیشه آبی و زمینی سبز داشته باشه. نمیدونم چرا ولی امروز به سرم زد که دیگه ننویسم و این وب رو تو پنج سالگی رها کنم.هنوز دارم روش فکر میکنم و شاید دیگه نوشته جدیدی در این وب نداشته باشم و این وبلاگ رو همینجا به اتمام برسونم. و در اخر مثل پنج سال گذشته: شیدا عاشقانه میپرستمت
پنج سال


