شاید خنده دار باشد ولی آن روز صدای قدمهایت را میشنیدم که برای دیدن من بر میداشتی،و من به شوق دیدن تو هیچ نفهمیدم و تو رفتی و من را باز در فکر فرو بردی و دلتنگم کردی.زخم کهنه شده را با آمدنت تازه کردی و لحظه هائی است دوباره با زخمش درد میکشم و باز صبر...صبر...صبر.با خود میگویم کاش نیامده بودی ولی کمی که بیشتر فکر میکنم دیدارت برایم زیبا بود و دردناک.
دلم دوباره در انبوه خستگي ها ماند
گــــرفت آينــــــه ام را غـبار دلتنگي
شکست پشت من از داغ بي تو بودنها
به روي شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگي
درون هاله اي از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگي
از آن زمان که تو از پيش ما سفر کردي
نشسته ايم من و دل کـــــنار دلتنگي
دوستت دارم