
دیگر حرفی برای گفتن و نوشتن ندارم،همه حرفهارا گفته ام...سیگاری روشن میکنم و به عکس تو خیره میشوم،کمی به گذشته سفر میکنم و به زمانی میرسم که حرفی از جدائی بر لبانت نبود...تمام واژه ها جز جدائی بود،نگاهت بوی جدائی نمیداد و روزگار زیبائی بود.اما غافل از این روز.
از این روز دلتنگی...از این شب خشک...از روز زرد و از این ثانیه های طاقت فرسا.
و چه زود سالهائی را بی تو گذراندم،و تو چه زود مرا فراموش کردی.گله ای ندارم از فراموشیت.اما ازخاطرات،افکار،احساسات گله دارم.
گله ای نیست...گر گله ای هست دگر حوصله ای نیست.تمام
دوستت دارم