
روزهائی است تمامی خاطرات شیرین با هم بودنمان در ذهن مخدوش من میگذرد.خاطراتت همچون بهاری سبز برایم دلنشین است...همچون بچه شیرخواره با نمک...همچون عشق مادر به فرزند بی همتا...و همچون مرگ یک عزیز تلخ.
تلخی خاطرات تو بخاطر بودن خاطراتش است...زیرا دیگر نمیتوان آنها را با تو تجربه کرد...وچه زود روزهای شیرین آدمی به خاطرات تبدیل میشوند.
ولی خاطراتت را همانند یک رگ در بدنم نگه داشته ام و روزها و شبها را با آنها میگذرانم.گاه غمگین میشوم...گاه شاد و گاه به فکر فرو میروم و گاه سکوتی میکنم که دل خدا نیز به درد می آید.
میدانم که دیگر لحظه ای در کنار من نخواهی بود و میدانم شاید لحظه ای هم در خاطراتت جائی ندارم،اما امیدوارم.امیدم به آن نیروی برتری است که نامش خداست.
شاید در کنارم نباشی اما به همین نیروی برتر قسم همیشه در کنارمی.