

دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم به ياد تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
سخنی کوتاه اما زیبا...!
آنچه انجام می دهم
و آنچه به خواب می بینم سرشار از توست، همچنان که
می ناب مزه انگورش را به همراه دارد
و آنگاه که خدای را می خوانم، او نام تو را بر زبانم جاری می بیند
و در میان چشمانم دو قطره اشک می بیند...الیزابت برت برونینگ
گذشت ، آن روزهای طلائی آن روزهای شاد ، آن روزهایی که تنها دغدغه ما دوری چند ساعته از هم بود، آن روزهایی که با همدیگر تا طلوع صبح صحبتها میکردیم ، آن روزهایی که سر مسائل کوچک دعوا میکردیم و آن روزهایی برای دیدن هم ساعتها به ساعت خیره میشدیم تا لحظه دیدارمان برسد. آره آن روزها گذشت... و روزهای تازه ای جایگزین لحظات شیرین و بی نظیر شدند ، روزهایی که دیگر نه رمق دیدن ساعت را دارم و نه بهانه ای تا طلوع خورشید بیدار ماندن. تنها ماندم ، در میان این تنگنای احساسات نابود کننده پاییزی ،تنها ماندم و هر لحظه در باتلاقی درونش افتاده ام پائین تر میروم و نه دستی برای نجات و نه کسی برای شنیدن صدای کمک.در پیچ و خم درگیری در این باتلاق یک چیز دلم را خوش کرده و آن داشتن امید برای شنیدن صدای کمک من توسط تو است. هه، میدانم حتی این امید هم یکی از احساسات نابودکننده پاییزی است و من چه دلخوش کرده ام به شنیدن صدایم. دوستت دارم
تنها ماندم...

مرا به نام بخوان تا از هجوم دلتنگی به سلامت رد شوم . ای روزها سپیدهای عاشقانه ام را در شومینه اتاقم می سوزانم شاید گرمای عشقت بار دیگر زمستان دلم را تابستانی کند. دوستت دارم
گرمای عشقت

روزگارم هم چو پائيز سرد و برگهاي سبز بهارم خزان زده و من هم چو باد پائيزي
سرگردان

در میان روزهای تاریک تنهایی باید قدر دانست، قدر این امیدی که ته دلم رو خوش کرده برای درکنار هم بودن.شبها را با ستارگان آسمان میگذرانم چون چهره زیبا تورا در آنها میبینم و شبها را اینگونه با تو سر میکنم، و چه سخت است نتوان صورت زیبا تو را لمس کرد.هزاران شب است که اینگونه سپری میشود و هنوز نتوانستم لمست کنم، و بدترین لحظه ، لحظه ای است که میدانم همه اینها یک توهمی بیش نیست و نه تو در کنارم هستی و نه صورتی در میان ستارگان آسمان وجود دارد.هرگز متوجه نخواهی شد که در آن لحظه قلبم چگونه میشکند و صدای خورد شدن قلبم تمام هستی را میلراند.در میان این شکستنها غم دوری هم اضافه میشود و دلتنگ دیدن صورتت هم یک دردی که سینه ام را میشکافد و این همان لحظه است که قطره ای از گونه هایم به پایین سرازیر میشود. دوستت دارم
قطره اشک...

سلام عزیزم در آخرین ساعات سال 1390 هستیم.از سالی که بازهم بی تو گذشت دوست ندارم چیزی بر زبان بیارم،تنها میگویم کاش بودی. سال جدید رو از این بلاگ بهت تبریک میگم و امیدوارم در سال جدید شاد باشی، از خداوند بزرگ برات میخوام سال جدید بهتر از سالهای گذشته باشه و موفقیتهای بزرگی را کسب کنی. شاید سال جدید خبرهای خوبی از تو برایم بیاید، شاید هم بد.مهم نیست که چه شود ، مهم این است که من همچنان هستم و در کنار تو زندگی میکنم با اینکه تو در کنارم نیستی.امید دارم روزی فرا برسد و تو نیز در کنار من باشی و بتوانیم لحظه های بهشتی گذشته را تکرار کنیم.به امید آن روز سال جدید را آغاز میکنم. دوستت دارم
سالی جدید با عشقی کهنه

دارم نبودنت را با ساعت شنی اندازه میگیرم... یک صحرا گذشته است! دوستت دارم
ساعت شنی


